قاچاق‌بران انسان، چگونه مسافران افغانستان را به ایران انتقال می‌دهند؟

۲۸ قوس ۱۳۹۶ هشدار

صف‌های طولانی شهروندان افغانستان در یکی از کوچه‌های کارته سه در غرب شهر کابل، همه روزه نگون‌بختیِ شهروندان این کشور را به نمایش می‌گذارد. وقتی هزاران نفر از صبح زود برای گرفتن پاسپورت صف می‌کشند. نه برای این که پاسپورت داشته باشند، برای این‌که می‌خواهند از این کشور بروند.

صبح یک روز سرد، سراغ مرد جوان و خون‌سردی را می‌گیرم که به دیوار تکیه زده است. نامش حسن است و از یکی از ولسوالی‌های دوردست ولایت غزنی برای گرفتن پاسپورت به کابل آمده است. بارها به ایران قاچاق رفته است. این بار می‌خواهد قانونی و با پاسپورت برود.

سال‌های پیش به دلیل این‌که گرفتن پاسپورت بسیار دشوار بود، چهار ماه طول کشیده بود که دلالان پاسپورت برایش پاسپورت بگیرند. حسن به هشدار می‌گوید:” ۳۵ هزار افغانی دادم. دو ماه منتظر ماندم پاسپورت گیرم نامد. باز مه قاچاق رفتم ایران، دو ماه بعد ازی که ایران رسیدم او آدمای را که پول داده بودم، یک پاسپورت تقلبی به خانوادیم داده بودن.”

قصه حسن از مسیر قاچاق تکان دهنده و وحشت ناک است. او برایم از دشواری این راه صحبت کرد که چند سال پیش، ولایت فراه در غرب افغانستان را به قصد ایران ترک کرده بودند. به راحتی با پس زدن سیم‌های خاردار که در مرز کشیده‌ شده بود، از مرز می‌گذرند. با سرعت هم‌راه با قاچاق‌بران به داخل مناطق زابل ایران شده از بی‌راهه به مسیر شان ادامه می‌دهند.

جدا شدن از همراهان

شب هنگام، سربازان مرزی ایران موتر حامل حسن و هم‌راهانش را ردیابی می‌کنند. قاچاق‌بران از همه می‌خواهند از موتر پیاده شوند. حسن پاهایش به دلیل تنگ بودن جای، بی حس شده بود. این سبب می‌شود که او نتواند با دیگر هم‌راهانش پیاده و با سرعت حرکت کند.

با استفاده از تاریکی شب، خود را در گوشۀ پنهان می‌کند. بی حس شدن پای حسن، سرنوشت او را از دیگر مسافران قاچاق جدا می‌کند. پولیس‌های ایران همه مسافران را در ساحه‌ی هم‌واری جمع می‌کنند اما حسن خود را بالای تپه‌یی در مکان دورتر می‌رساند.

حسن صدای یکی از سربازان را می‌شنود که گفته بود، یک افغانی فرار کرده است. او بلافاصله خود را پشت یک سنگ قایم می‌کند. سربازان ایرانی بدنبال او تا نزدیکی‌های سنگ می‌آید و با چند دشنام آب‌دار از حسن می‌خواهد که برگردد؛ اما حسن حرفی نمی‌زند و همان‌جا خود را پنهان می‌کند.

این رویداد، در سال ۱۳۸۸ خورشیدی رخ داده بود. خانوادۀ حسن آن ‌سال سخت دچار مشکلات اقتصادی بودند. حسن از یک‌سو خود از وضعیت دشوار اقتصادی به ستوه آمده بود و از سوی دیگر به خاطر بی‌کاری‌اش زیر فشار قرار داشت. او سه برادر بزرگ‌تر از خود نیز دارد که همه بی‌کار بودند.

پیش از این سفر او سه‌ بارِ دیگر نیز شانش خود را برای رفتن به ایران امتحان کرده بود، اما هرسه بار توسط پولیس ایران برگشت داده شده بود. تلاش‌های بی نتیجه، او را پیش خانواده‌اش بی اعتبار ساخته بود. این بار حسن تصمیم گرفته بود باید به ایران برسد.

تمامی همراهان حسن توسط پولیس ایران بازگشت داده می‌شود. مسیری که این بار آمده بود، راه کاملن برایش ناآشنا و ترسناک بود. آنشب حسن برای این‌که شکار درنده‌های دشت‌ها و کوه‌های ولایت زابل ایران نشود، خود را به بلندترین نقطۀ کوه می‌رساند.

امید تازه پس از یک شب سخت

با روشن شدن هوا، حسن مسیرهای را می‌بیند که قاچاق‌بران، مسافران افغان را از آن جا برده بودند. این خط‌ها، رد پای هزاران مسافری قاچاقی بودند که بر دامنه‌های کوه‌ها و تپه‌های زابل ایران حک شده بود. حسن می‌گوید در مسیر راه، نشانه‌های از مسافران دیده میشد. کت، لنگی، واسکت و بوتل‌های آب مسافران که هنگام دویدن و رد شدن از آن‌جا، جا گذاشته بودند.

این نشانه‌ها، حسن را امیدوار می‌سازد و در کنار این، راهنمای خوبی هم برای او می‌شود. حسن از صبح وقت تا ساعت ۱۰ پیش از چاشت به یک مسیری که انتهایش معلوم نیست به راهش ادامه می‌دهد. حدود ساعت ده به نزدیک یک پاسگاه سربازان ایرانی می‌رسد. این منطقه، پولیس‌راه کوته‌سنگی نام دارد. حسن با این منطقه آشنا است. او یک بار دیگر نیز از این مسیر به تهران قاچاقی رفته است.

در داخل پاسگاه پولیس، صدها مسافر افغانستان در بازداشت سربازان ایرانی بودند. حسن از این پاسگاه بدون این که گرفتار شود، رد می‌شود. حسن به هشدار می‌گوید:”دوباره به تنهای به راه ادامه دادم. پس از چند ساعت به یک دره رسیدم که مسافران افغانی، یک لوحه د ابتدای دره نصب کده بودند و رویش نوشته بود، دره وحشت.”

دره‌ی وحشت مسیر باریکی است که با کوه‌های بلند احاطه شده است. حسن در داخل دره با اجسادی مسافرانی رو به رو می‌شود که هنگام رفتن به ایران، زندگی‌شان را از دست داده بودند. وحشت ناک‌ترین صحنۀ زندگی حسن شاید گذشتن از این دره است. اما او می‌ترسد و از نصف دره دوباره بر می‌گردد.

حسن مسیر دیگری را در پیش می‌گیرد. کمی که پیش‌تر می‌رود به اتاقی بر می‌خورد که بعدن مشخص می‌شود کلبه‌ی دزدان این مسیر بوده است. حسن می‌گوید:”کسی در داخل خانه‌گک نبود. نان و آب بود. یک اجاق هم بود که شاید دزدان برای پخت و پز ازش استفاده می‌کدن، مه گرسنه بودم. نان و آب خوردم. یک بشکه آب شان را هم با خودم گرفتم.”

چند کیلومتر پیش تر، حسن با چهار دزدی رو به رو می‌شود که یک ساعت پیش‌تر، آب و نان آنها را خورده بود. وضعیت حسن به حدی ترحم برانگیز شده بود، که حتا دزدان به او آسیب نمی‌رسانند.

دزدان با حسن در مورد خود شان گفته بودند که از پدر افغانی و مادر بلوچ ایرانی زاده شده‌اند. دزدان او را کمک می‌کند که از کدام مسیر خود را به زاهدان برساند. نزدیک شب به یک فارم گاوداری می‌رسد که صاحب آن یک خانواده بلوچ بودند. این خانواده حسن را غذا می‌دهند. هر چند حسن خود را مشهدی معرفی می‌کند، اما مرد خانواده او را دروغش را باور نمی‌کند و می‌گوید او یک افغان است.

گذشتن از زابل و رسیدن به زاهدان

حسن در سومین شب و روز از سفرش خود را به زاهدان ایران می‌رساند. با تاریک شدن هوا در نزدیک شهر زاهدان ایران، موتر سایکل سوارانی او را دنبال می‌کنند. آنها حسن را با خود به جای می‌برند که هفتاد قاچاق‌بر در آن‌جا حضور داشتند.

حسن می‌گوید:” تمام شب قاچاق‌بران، تریاک می‌کشیدند. چرس می‌کشیدند. نصف شب قاچاق‌بران به مسوول خوابگاهِ قاچاق‌برِ که مره از افغانستان آورده بود زنگ زد که یکی از افراد تو را یافتم. قاچاق‌بران مره د بدل ۳۰۰  هزار تومان به همی مسوول خواب‌گاه فروخت.”

حسن تا این مدت حدود پانزده‌هزار افغانی با خود داشت که هیچ از آن مصرف نکرده بود. خانوادۀ حسن پول را در واسکت او طوری مخفی کرده بود، که نه هیچ کسی متوجه آن شده بود و نه هم گاهی ضرورت مصرف آن پیش آمده بود.

حسن در خواب‌گاه متوجه ۱۶ زن و کودکی می‌شود که هم‌راه با او و صدها مسافر دیگر از ولایت فراه به زاهدان ایران آورده شده بودند. این زنان و کودکان در موتر جداگانه بدون هیچ سرپستی از زابل به زاهدن رسیده بودند. تمامی مردان و اقارب شان، از سوی پولیس مرزی ایران بازگشت داده شده بودند.

آن‌شب قرار بود ساعت یازده شب، گروهِ از مسافران قاچاق، دوباره حرکت کنند. اما حسن به دلیل آبله زدن پاهایش توان حرکت را نداشت. حسن به خواب‌گاه پول هم نمی‌پردازند. مسوول خواب‌گاه دلش به حسن می‌سوزد و او را جا می‌دهد. حسن شب بعد خواب‌گاه را ترک می‌کند اما می‌گوید، بعدها دریافته بود که زنان و کودکان برای بیشتر از دو ماه در آن خواب‌گاه گروگان مانده بودند تا سرپرست شان دوباره به آنها پیوستند.

مسیر دشوار دیگر برای رسیدن به تهران

همراه با حسن، ۷۰ مسافر دیگر، حدود ساعت ۱۱ شب، از این خوابگاه در زاهدان توسط موترهای تویوتای بادی‌دار به‌طرف کرمان ایران حرکت داده می‌شوند. قاچاق‌بران در هر موتر ۲۵ تا ۳۲ مسافر جابجا کرده بودند. مسافران در منطقۀ کرمان ایران، در یک خواب‌گاه توقف داده می‌شوند. حدود ساعت چهار عصر دوباره با جمعی دیگری حرکت داده می‌شوند.

پس از یک ساعت تمامی مسافران در یک دشت خشک از موترها پیاده می‌شوند. حدود ۶۰۰ مسافر افغان که مربوط ۲۰ قاچاقبر بودند به رهبری یکی از قاچاق‌بران با پای پیاده حرکت داده می‌شوند. پیاده روی تا نیمه‌های شب ادامه می‌یابد. پس از ساعتی، تمامی مسافران در گروپ‌های از قبل مشخص شده دوباره سوار موتر می‌شوند اما حسن و ۱۰ مسافر دیگر باقی می‌مانند.

یک ساعت بعد، بجای موترِ قاچاق‎‌بران، موتر پولیس از راه می‌رسد و راهنما به آنان دستور فرار را می‌دهد. مسافران پراکنده می‌شوند. حسن نیز خود را از بالای یک سنگ به پایین می‌اندازد و به طرف تپۀ که قاچاق‌بر راهنما قرار داشت فرار می‌کند. رهنما ناپدید می‌شود و حسن از آن بالا بازداشت شدن ده همراه‌اش را توسط پولیس ایران می‌بیند.

حسن نزدیکی‌های صبح، خود را به یک پل بزرگ می‌رساند. پلی با عرض ۶۰ متر و طول حدود ۴۰ متر که بعدن متوجه می‌شود پناه‌گاه صدها مسافر افغان است. در تاریکی شب و در زیر پل، حسن متوجه صحبت مسافران می‌شود. افرادی که آن‌جا مخفی شده بودند، با زبان پشتو حرف می‌زدند و این یعنی حسن با افرادی هم سرنوشت خودش یکجا شده است.

او در گوشه‌ی توقف می‌کند و مسافرانی را که با حسن از یک ولایت بودند، پیدا می‌کند. پس از حدود نیم ساعت یک ۳۰۳ برای انتقال مسافران توقف می‌کند و قرار است گروپ ۱۶ نفری دوستان جدید حسن سوار آن شوند.

اما حالا این گروپ ۱۷ نفر بودند. راننده پس از کمی جنجال، مسافران را در زیر راه‌رو و صندوق‌های ۳۰۳ جابجا نموده و حرکت می‌کند. پس از چند ساعت موتر حامل آن‌ها، در ایست‌گاه بازرسی پولیس در یزد ایران می‌رسند.

از میان ۱۷ مسافر قاچاقی، ۱۴ تن آنان توسط پولیس یزد ایران پیدا شده و بازداشت می‌شوند و تنها سه تن از مسافران به شمول حسن که در زیر راه‌رو قایم شده بودند باقی می‌مانند. صبح آن روز آن‌ها به خواب‌گاهی در یزد انتقال داده می‌شوند.

گذراندن سه شبانه روز در تانکر دیزل

هفتمین روز سفر حسن، تمامی راه‌ها به خاطر سفر رهبران ایران به یزد مسدود بود. این دومین بار است که حضور رهبر ایران برای حسن در سفر قاچاقی‌اش به ایران مشکل ساز می‌شود. دفعه پیش او از طریق مرز پاکستان به ایران رفته بود و به خاطر حضور رهبر ایران، با ده تن از همراهانش سه شبانه روز در داخل یک تانکر تا نیمه از دیزل مخفی شده بودند.

بعد از یک هفته، حسن و همراهانش از یزد حرکت داده می‌شوند. پس از چند ساعت، موتر آنها به قم می رسد. هر مسافر باید ۱۰۰ هزار تومان بابت انتقال شان تا این‌جا به قاچاق‌بر بپردازند. پس از توقف کوتاه مسافران، به یک گاوداری انتقال داده می‌شوند؛ اما صاحب گاوداری دروازه را به روی آن‌ها باز نمی‌کند. حسن که به گفته خودش در اثر غذای نامناسب خوابگاه یزد مریض شده بود، بیک پشتی‌اش را که هیچ چیزی با ارزشی در آن نبود به یکی از همراهان‌اش می‌دهد و به بهانه ادرار، داخل مزرعه گاوی داری شده و از آنجا فرار می‌کند.

او یک تاکسی دربست به کرایه می‌گیرد وخود را به اتاق دوستانش در تهران می‌رساند. قیمت غذا و نوشیدنی در خوابگاه و کرایه آخرین تاکسی که او را به مقصد رساند، تنها پولی بود که حسن در این سفر طولانی اما پر خطر پرداخته بود.

داستان حسن، داستان زندگی صدهاهزار شهروند افغانستان است که با تحمل خطر خود را به ایران و کشورهای دیگر می‌رسانند. بسیاری‌ها در این مسیر جان شان را از دست دادند. آن‌گونه که حسن استخوان‌ها و باقی ماندۀ اجساد شان را در دره وحشت دیده بود.

حسن پس از مدتی از ایران راهی ترکیه می‌شود، اما یک بار دیگر شانس با  او یاری می‌کند و پس از نجات یافتن از یک مرگ حتمی از مرز ترکیه، دوباره به ایران و سپس به افغانستان باز می‌گردد.

جلیل پویا

هم رسانی