تابوت بياوريد!

۲۵ اسد ۱۳۹۷ هشدار

برای غزنی، برای فاریاب، برای بادغیس، باری کندهار و برای سروهای نو رسیده‌ی کابل!  تابوت بياوريد، نه به آمار مظلومان اين سرزمين، بلكه بيشتر. با هر سرو بخون خفته، تابوتی برای پيكرش، تابوتی برای آرزوهایی كه به گور مي‌رود، تابوتی برای توان‌های كه نابود مي‌شود و رديفی از تابوت‌ها برای قلب‌های كه به داغ مرگ يك سرو قامت از هم مي‌پاشد.اين گونه آمار تابوت‌ها را بايد شمرد!  بايد برای هر پيكری كه بر خاك مي‌افتد، دهها تابوت آورد!

تابوت بياوريد!

هزاران تابوت برای غرور، جسارت و شرف مردمی كه با هر پيكر قطعه قطعه شده‌ی جوانی، مرگ اين مفاهيم بيشتر اثبات مي‌شود.

 تابوت بياوريد!

اين بدنهای پوسيده‌ی متحرك باقی مانده را ببريد، قبل از آن كه بوی تعفن شان دامن زمين را بيشتر بيالايد! ما شرف زيستن را گم كرديم. ما حرمت حيات را شكستيم. هيچ جنايتی ما را تكان نداد تا به سنگر اخلاق درآمده و به دفاع از حيات و شرف مان ( اگر اندكي مانده است) بپردازيم.

کوثر دوازده ساله را چگونه به خاک می‌سپارید! پاره‌اي از دستان پينه بسته‌ی کوثر ميان المكها در دار قالی جا مانده است. به دستهای پينه بسته اش ببين. پاره‌ی از نگاه زهره میان رنگ‌های داغ آخرین قالی که بافته است، جا مانده. چگونه پیکرش را جدا از پاره‌ی دیگرش به خاک می‌سپارید!

چه کسی این غربت ابدی میان دو پاره‌ی یک تن را می‌آفریند و آن کوره‌های خشت پزی کابل دیگر هرگز حسن شانزده ساله را در هوای داغش نخواهد دید. دست‌های زمخت حسن، وقتی روی صندلی آموزشگاه می‌نوشت، ناگهان با صدای انفجاری گم شد. در دود، در جنایت، در مَیل دیوانه وار تشنگان قدرت، در غربت اخلاق، در مرگ انسانیت، از کنار پیکر قطعه قطعه شده‌ی سجاد.

دستهای حسن کجاست؟ دستهای زمخت حسن! دست‌های خشت پز کوچکی که در کشاله‌ی یک تاریخ ستم، برای رهایی از فاجعه می‌نوشت. دست‌های حسن را پیدا کنید. بهای نشستن روی صندلی آموزشگاه، زخم‌های انگشتان و چشم‌های قشنگ کوثر، دست‌های سوخته و کوچک حسن در کوره‌های خشت پزی بود. چشم‌های زیبایی که دیگر نیست، دست‌های کوچک سوخته‌ای که دیگر نیست، قلب‌هایی پر از آرزوهای قشنگی که دیگر نیست….

تسليخ مان مي‌كنند، قطعه قطعه‌ی مان مي‌كنند. كودكان دل‌بندمان را تكه تكه تحويل ما مي‌دهند و ما سر به آسمان، از شرف و جسارت و شجاعتی كه در ما خشكيده است، فقط فرياد می‌كشيم، در پيشگاه دادگری كه فراموش مان كرده است. اگر از شرف چيزی در ما مانده است، اگر اندكی شايستگی زيستن را با شجاعت زيستن داريم، اگر هنوز تمام تن ما را ترس متعفنی نگرفته است، اگر چيزي ما را به حيات كودكان مان پيوند می‌زند، تا برای حفظ حيات شان احساس مسؤليت كنيم، به پا خيزيد.

همه به پا خيزيد و آرامش عاملان این دست کشتار را بهم زنيد و طومار سرنوشت نحس تروریستان و حامیان آن‌ها ‌را در دشت‌ها و كوه‌ها درهم پيچيد. تا روزی قاتلان انسان كُش، با تابوت به قبرستان بدنامان تاريخ نروند، بی وقفه برای سرو قامتان ما تابوت می‌آورند.

ریحان تمنا

هم رسانی