قصه‌ی دو دلباخته جوان که برای هفتمین سال والنتاین شان را آنلاین جشن می‌گیرند

۲۵ دلو ۱۳۹۷ هشدار

هفت سال است یکی در آن سر دنیا و دیگری در کابل، تنها از طریق دنیای مجازی روز والنتاین را جشن می‌گیرند. قصه این نیست که از همین راه دور با هم آشنا و عاشق همدیگر شده‌اند، بلکه قصه این است که مشکلات زندگی و شرایط خانواده‌ها سبب شده است دو جوانی که می‌توانستند هر روز همدیگر را ببینند و بروند روز والنتاین شان را در یکی از کافه‌های شهر کابل جشن بگیرند، اما فقر و تنگ دستی سبب شده است که یکی این جا بماند و دیگر آواره کشورهای اروپایی شود.

هفت سال از نخستین دیدار می‌گذرد. یک دیدارِ کوتاه و بدون حرف. سمیر زمانی که به عنوان یک شاگرد در یکی از فروشگاه های کوچک در غرب کابل کار می‌کرد، برای نخستین بار فاطمه را دید و این دیدار، دل او را لرزاند.

اکنون که پس از هفت سال و گذشتن از هفت خوان رستم تازه نامزد شده اند، می‌گویند که این رسیدن خیلی برای شان ساده نبوده است و تازه سفر شان آغاز شده است.

نخستین دیدار

هفت سال پیش زمانی که فاطمه نجفی تازه صنف دهم مکتب شده بود، با سمیر به گونه اتفاقی رو به رو شد. او به فروشگاه مامایش می‌رود تا کارت عروسی همسایه شان را به او بدهد. سمیر در فروشگاه مامای فاطمه کار می‌کرد. این نخستین دیدار این دو جوان بود. نگاه‌های خیلی کوتاه، کودکانه، معصوم و در عین حال شاید پر از شیطنت فاطمه برای نخستن بار تن سمیر نوجوان را لرزاند.

سمیر می‌گوید در همان نگاه اول از فاطمه خوشم آمد و شروع کردم که یک آدرس و یا شماره تلیفون از او پیدا کنم. او که به گفتۀ خودش با همان نگاه اول از فاطمه خوشش آمده بود، به دنبال راهی برای پیدا کردن راه ارتباطی می گردد تا حرف دلش را به این دختر بگوید. او سرانجام موفق می‌شود شماره فاطمه نجفی را پیدا کند و برایش پیشنهاد بدهد.

پس از چهار ماه تماس‌های این گونه که فاطمه و سمیر دیگر خیلی با هم آشنا شده اند و به همدیگر دل باخته اند، اتفاقی می‌افتد که همه محاسبات این دو جوان را بهم می‌زند. مادر فاطمه از ارتباط مخفیانه دخترش با یک پسری با خبر می‌شود که از فقر و تنگدستی در مسجد زندگی می‌کنند.

این قصه برای مادر فاطمه جالب نیست، تازه خیلی تکان دهنده هم است. وقتی می‌بیند نصیحت کارگر نیست، فاطمه را خلع موبایل می‌کند و این دختر نوجوان که غرق احساسات دلدادگی است را از تماس با سمیر محروم می‌سازد.

مادر فاطمه به این  نیز اکتفا نمی‌کند. به سراغ سمیر می‌رود و از او می‌خواهد از دخترش دور باشد. هرچند سمیر با ترس و نگرانی به مادر فاطمه می‌گوید که از دخترش خوشش آمده است، اما مرغ مادر فاطمه یک لنگ دارد و با کنایه می‌گوید که هنوز خیلی بچه هست و باید درسش را تمام کند، بعد که مرد شد و کار پیدا کرد بیاید سراغ دخترش.

برای سمیر در آن زمان، طوری که خودش می‌گوید هیچ حرف و اتفاقی این قدر درد آور و تکان دهنده نبوده است. او از همان لحظه تصمیم می‌گیرد که به گفتۀ خودش به مادر فاطمه خود را ثابت کند که می‌تواند از پسِ این شرط او براید و مردی ‌شود که شایسته‌ی فاطمه است.

شروع آوارگی برای مرد شدن

سمیر فردای همان روز، به ایران می‌رود. یک سال و نیم در ایران کارگری می‌کند. فاطمه موبایل ندارد و این دوری برای هر دوی آنها بسیار سخت تمام می‌شود. دو ماه تمام بی خبر از همدیگر بودند. پس از دو ماه سمیر به یک دوست فاطمه تماس می‌گیرد و این گونه دوباره با دختری که تمام دنیایش شده است، حرف می‌زند. این وضعیت برای یک و نیم سال هر ماه فقط یک بار تکرار می‌شود.

سمیر پس از یک و نیم سال، به ترکیه می‌رود. دو سال نیز در ترکیه کارگری می‌کند و صحبت های ماهانه آنها نیز هفته وار می‌شود و این رابطه و در کنار آن تعهد بیشتر و محکم تر می‌گردد.

فاطمه می‌گوید، سه سال اول رابطه‌اش با سمیر خیلی برای او درد آور بوده است. او سه سال تمام با سمیر از طریق تلیفون دوستانش صحبت می‌کرد. اما پس از سه سال بخشی از گناه فاطمه بخشیده می‌شود. او با کامیاب شدن در رشته پلانگذاری، اجازه مادرش برای داشتن تلیفون همراه را پیدا می‌کند. خیلی طول نمی‌کشد که موبایل او را این بار دزد می‌برد و او هر هفته به انترنت کلپ می‌رود و با سمیر به گونه آنلاین حرف می‌زند.

سمیر پس از دو سال کار در ترکیه، راه سویدن را در پیش می‌گیرد. اما قلب او همیشه و در همه جا با فاطمه است و تمام حواسش نیز به داشتن فاطمه و زندگی آینده شان.

سمیر با خوشحالی می‌گوید: “اولین باری که فاطی را دیدم خیلی یک حس عجیبی داشتم با خودم فکر می‌کردم فاطی چقدر یک دختر ساده، کم جرات و مهربان هست و خیلی از این خصوصیاتش خوشم آمد و تصمیم گرفتم تا هر قسمی که میشه باید حرف دلم را برایش بگم.”

مادر فاطمه همچنان مانع اصلی این رابطه

فاطمه و سمیر همواره در این مدت در مورد زندگی آینده شان حرف می‌زدند و در جستجوی راهی برای حل این مشکل بودند. آنها می‌گویند تصمیم گرفتیم که هر کدام ما خانواده‌های مان را قناعت بدهیم. از سمیر مشکل نبود، اما مادر فاطمه را فقط خدا در آن زمان راضی می‌کرد.

سمیر می‌گوید وقتی از رابطه اش با فاطمه به مادرش گفته است و مادرش در اولین دیدار فاطمه را به عنوان عروس‌اش می‌پذیرد. این اتفاق پس از شش سال رخ می‌دهد.

اما فاطمه که پس از شش سال دوباره با مادرش در این مورد حرف می‌زند با همان واکنش روز نخست که از رابطه شان خبر شده بود، رو به رو می‌گردد. فاطمه می گوید:”وقتی موضوع ر ا به مادرم گفتم خیلی عصبانی شد و من را به سرش قسم داد که اگر مادرت را دوست داری و احترام قائل هستی باید سمیر را فراموش کنی و دیگر همرایش در ارتباط نباشی ولی اگر سمیر را انتخاب می کنی باید خانواده ات را فراموش کنی.”

فاطمه تا یک هفته فقط گریه می‌کند. از یک طرف نمی‌تواند مادرش را نادیده بگیرد و از سوی دیگر فراموش کردن سمیر برایش سخت و جدا شدن از او ناممکن بود.

فاطمه می‌گوید: “دلیل قبول نکردن مادرم بیگانه بودن سمیر(از قوم دیگر) و همچنان به خاطر حرف‌های قوم خودمان و وضعیت ضعیف اقتصادی خانواده سمیر بود. چون خانواده سمیر در مسجد زندگی می‌کردند و پدرش بیکار بود و مادرم همیشه می‌گفت من اجازه نمیتم که تو زندگی خوده خراب کنی با این بچه.”

بعد از این اتفاقات یک سال دیگر نیز سپری می شود. فاطمه که نتوانست به خاطر وضعیت اقتصادی خانواده سمیر، همه چی را فراموش کند و تسلیم شود، تصمیم می‌گیرد برای خانواده سمیر با پولی که او می‌فرستد یک خانه اجازه کند تا شاید مادرش راضی شود.

پایان شیرین یک انتظار طولانی

سمیر به خودش و با فاطمه قول رسیدن داده است. او در تلاش بود هر طوری که می‌شود مادر فاطمه را راضی می‌کند تا به ازدواج آن دو تن دهد. او تمامی شرایطی که مادر فاطمه برایش گذاشته بود را یکی یکی تکمیل کرده و سر انجام پس از هفت سال، اکنون نامزد شدند.

سمیر می‌گوید شش ماه قبل وقتی مادر فاطمه راضی شد که ما با هم نامزد شویم، برایم گفت:” تو واقعا مرد هستی و توانستی مانند مرد واقعی فاطمه را بدست بیاوری.”

سمیر می گوید، حتا فکرش را هم نمی‌کرد و این حرف مادر فاطمه برایش هیجان انگیز بود. او می‌گوید:” تصور نمی‌کردم چنین روزی را تجربه کنم. هفت سال دور بودیم، به دست آوردن فاطمه کار سختی بود. هفت سال فقط از طریق شبکه‌های اجتماعی با هم ارتباط داشتیم و امروز هم هفتمین والنتاین است که به گونه آنلاین با هم تجلیل می‌کنیم.”

فاطمه و سمیر شاید از جمله نخستین دلداد‌گانی باشند که در مدت هفت سال یک بار نیز با هم جنگ و قهر نکرده اند. فاطمه با خنده می‌گوید: در طول این هفت سال رابطه‌ام با سمیر همیشه حسرت نداشتن عکس دو نفره مان را می‌خورم. چون بعد از هفت سال رفتن‌اش تا اکنون همدیگر را ندیدیم و همیشه خودمان عکس مان را دو نفره درست می‌کنیم.”

نرگس میرزایی

هم رسانی