زنان افغانستان باید با خودشان آشتی کنند

۱۷ حوت ۱۳۹۷ هشدار

بتول سید حیدری 

امروزه بسیاری ازکشورهای جهان خواستار دستیابی به توسعه اند. طرح های توسعه‌ای که دراین کشورها دنبال می شود معمولا همان برنامه هایی است که جامعه شناسان یا سیاستمداران غربی پیشنهاد می‌کنند. در بسیاری از این طرح‌ها تا زمانی دراز،  وضعیت زنان درنظر گرفته نمی‌شد یا این طرح ها به گونه‌ای اجرا می شد که به وخیم‌تر شدن وضعیت زنان می انجامید، به دلیل ناآگاهی سیستم طراح برنامه های توسعه بدون اشراف داشتن به فضای سنتی وفرهنگی حاکم درکشورهای هدف.

مطالعات اخیر صاحب نظران اجتماعی نشان داده است که  دستیابی به توسعه‌ای پایدار بدون مشارکت فعال زنان درتمامی عرصه‌ها اعم از فامیلی، اقتصادی و اجتماعی امکان پذیر نیست. بررسی هایی که درزمینه‌ی مشارکت زنان در امور جامعه انجام گرفته نشان داده است که عوامل اجتماعی و فرهنگی و انتظارات متفاوت جامعه از مرد و زن، موانع مهمی بر سر راه مشارکت زنان است. از این رو در دهه‌ی ۱۹۸۰ به جای اصطلاح زن در توسعه، اصطلاح  ” جنسیت وتوسعه ” به کار گرفته شد و درپی آن در بسیاری ازکشورهای جهان سوم، راهبردهایی برای مشارکت عملی زنان درتوسعه وبرطرف شدن موانع اتخاذ شد.

یکی ازاین راهبردها توانمندسازی زنان با تاکید براین نکته است که مشارکت زنان صرفا به مفهوم بهره مندی آنان از مزایا و نتایج برنامه‌های توسعه نیست بلکه آنان باید در اجرای برنامه‌ها وطرح های توسعه، مشارکت فعالانه داشته باشند.

مفهوم اصلی توانمندسازی  یک زن این گونه تعریف می‌شود که او برای انجام برخی کارها توانایی جمعی پیدا می‌کند و این امر به رفع تبعیض میان زن و مرد منجر می‌شود و یا در مقابله با تبعیض‌های جنسیتی در جامعه موثر واقع می‌گردد تا با غلبه بر موانع پیشرفت، فعالیت‌هایی را انجام می‌دهد که باعث تسلط زن  در تعیین سرنوشت خود و سپس جامعه می‌شود.

برای نیل به توسعه‌ی همه جانبه، چگونه می‌توان توانایی های زنان را برای مشارکت فعال در امور کشور گسترش داد؟ هدف این نوشته بررسی مهمترین راهی است که به افزایش واقعی توانمندی زنان، جدای ازطرح های پروژه‌ای مقطعی منجر می‌شود تا بدین وسیله زنان آنچه را اکنون هستند وآنچه را در آینده‌ی افغانستان می‌توانند باشند تشخیص دهند و قابلیت‌های خود را در تمامی زمینه‌ها تقویت کنند.

توانمندی سازی زنان از دو طریق میسر می شود: حذف عواملی که مانع فعالیت زنان می‌شود وافزایش توانایی و قابلیت آنان .

قبل از این‌که به مهمترین عامل، از بین این دو طریق ذکر شده بپردازیم، به چارچوبی کلی مباحث توانمندسازی زنان از نگاه نظریه‌های فمینیستی به ویژه نظریه‌ی فمینست های لیبرال که توانمندسازی زنان از این نظریه بیشتر متاثر است اشاره می‌کنیم.

۱- توانمند سازی و نظریه‌ی فمینیسم لیبرال

فمینیست‌های لیبرال موقعیت پایین تر زنان را ناشی از کمتر بودن فرصت‌ها، فقدان یا اندک بودن میزان تعلیم و محدودیت‌های مربوط به محیط فامیلی می‌دانند. آنان ادعا می‌کنند که حقوق زنان با مردان برابر است و باید از حق تحصیل، استخدام، تملک دارایی و حمایت‌های قانونی برخوردار باشند. ( والری ،۱۹۹۹).

فمینست‌های لیبرال معتقدند که جامعه‌ی شایسته باید بیشترین فرصت‌ها را برای توسعه‌ی استعدادهای فردی مهیا کند و این فرصت‌ها باید در دسترس همگان باشند. درنظریه های سیاسی لیبرال‌ها ارزشهای فردی در درخواست آزادی و برابری متجلی می شود. (جگر،۱۹۸۳).

علاوه بر فمینیست های لیبرال، فمینیست های اصلاح گرا نیز بر ایجاد فرصت‌های برابر برای زنان تاکید می‌کنند. آنان معتقدند که اموری مانند مراقبت روزانه از اطفال و انجام کارهای خانه باید به گونه‌ای انجام شوند که زنان نیز بتوانند همانند مردان کار کنند. به زعم آنها، مردان نیز باید طرز تلقی شان را نسبت به بچه داری، کار خانه و دیگر جنبه‌های وظایف سنتی زنان تغییر دهند. ( سارجت ،۱۹۹۹).

اینان معتقدند زنان باید درزمنیه‌ی تحصیل و حق انتخاب کردن و انتخاب شدن حتی در مناصب سیاسی از همان حقوق مردان برخوردار باشند و در قبال کار برابر، دستمزد برابر دریافت کنند. زنان باید بیشتر در مجالس قانون گذاری حضور یابند، آنان حق دارند که حتی در صورت همسرگزینی و اولاد دارشدن در امور سیاسی شرکت کنند یا استخدام شوند. ( والری ،۱۹۹۹)

۲- توانمندسازی در نظریات توسعه

نظریات مربوط به نقش زنان در توسعه متاثر از نظریات فمینیستی و به طور عمده برخاسته از یافته های بوزورپ است. بوزورپ نشان داده است که برنامه‌های توسعه به کار گرفته شده در کشورهای جهان سوم ناموفق بوده یا حتی عکس توسعه عمل کرده است. به دید او برنامه ریزان، به معنای واقعی نابرابری جنسیتی پی نبرده اند. او معتقد است که باید میان مسائل مربوط به زنان که لزوما مشکل آفرین نیستند و مسائل جنسیتی بر اثر فاصله‌ی جنسیتی که مرکز ثقل برنامه‌های توسعه در امور زنان است تمایز قائل شد.

مسائل جنسیتی بر اثر فاصله‌ی جنیستی به جود می‌آید و فاصله‌ی جنسیتی حاصل نظام تبعیض‌های جنسی موجود در جامعه است. ( لانگه ،۱۳۷۲) سارا لانگه یکی از نظریه پردازانی است که می‌گوید برای توانمندسازی زنان باید پنج مرحله را طی کرد که عبارت اند از : رفاه، دسترسی، آگاهی، مشارکت و کنترل.

درمرحله‌ی “رفاه”؛ رفاه مادی زنان مثل تغذیه و درآمد بررسی می شود. در این مرحله منظور از توانمندسازی، رفع تبعیض بین زنان و مردان مد نظر قرار می‌گیرد. در مرحله‌ی “دسترسی”؛ زنان باید به عوامل تولید مانند زمین، کار، سرمایه، کارهای مولد درآمد، خدمات، تعلیم های مهارت زا و حتی محصول و دسترنج خود دسترسی داشته باشند. در مرحله‌ی ” آگاهی”؛ زنان باید تشخیص دهند که مشکلات آن‌ها ناشی از کمبودهای شخصی شان نیست، بلکه نشأت گرفته از نقش‌های جنسیتی مربوط به فرهنگ است و به همین دلیل قابل تغییراست. “آگاهی”؛ در این مفهوم به معنی باور داشتن برابری است. درمرحله‌ی “مشارکت” باید با شمار آنها در جامعه متناسب باشد. یعنی از نیروی زنان در پیشبرد مسائل اجتماعی هم استفاده شود. برابری در”کنترل “؛ به معنی توازن قدرت بین زنان و مردان است. ( موزر،۱۳۷۲).

تحقیقات سازمان توسعه‌ی جهانی درسال ۱۹۹۵ نیز نشان داده بود که اتخاذ سیاست‌های دیگری علاوه بر آموزش نیز می‌تواند در توانمندسازی زنان موثر باشد. مسائلی از قبیل رفع تبعیض از بازارکار، دسترسی به منابع مالی، برخورداری از حق مالکیت قانونی، مشارکت احتمالی نهادهای دیگر در نگهداری از اطفال و تقسیم کار درخانه می‌تواند امنیت مالی و پویایی اجتماعی آن‌ها را افزایش دهد.

علاوه بر توانمندی و پویایی اجتماعی، سلامت زنان برای ایفای نقش خویش درمقام مادر و مدیر خانه یکی دیگر از عواملی است که در توانمندسازی زنان موثراست. بنا بر این اتخاذ راهبردهایی برای حفظ صحت زنان به ویژه در دوران پس از بلوغ ضروری می‌نماید و همچنین به نیازهای فرهنگی زنان نیز باید توجه کرد.

مهمترین مسئله در توانمندی سازی زنان پیش از درگیر کردن سازمان‌ها و نهادهای حقوقی و اجتماعی پیرامون حضور زنان، آشتی زنان افغانستان با خودشان است. چرا که زن افغانستانی دچار از خود بیگانگی شده است. از خود بیگانگی دارای دو جنبه است. ابتدا میزان از خود بیگانگی یک زن از خود درونی‌اش – خودی که نیازها، خواسته ها، توانایی‌ها و ارزش وجودی اشخاص را از یکدیگر متمایز می‌نماید. دومین جنبه‌ی ازخودبیگانگی، بیگانگی ازخود شخص است.

شرایط اولی از خود بیگانگی عمیقا به دومی وابسته است، به این معنی که افکار خود شخص به طور کامل به ناتوانایی در شناخت خود درونی و ارزش گذاری به طور عینی منجر می‌شود. از خودبیگانگی توسط سایر نظریه‌های فمینیستی مورد بررسی قرار گرفته است. کلیشه‌های فرهنگی و تاریخی، بخصوص نحوه‌ی تجربه‌ی زیستن با مادران و برخورد جامعه با زن و نقش زن بسیار تعیین کننده است. کلیشه هایی که عملکرد جنسیتی را تقویت می‌کند که درکل به حفظ برتری مردان و حقارت و ضعف زنان در افغانستان منجر می شد‌.

(بارتکی ۱۹۹۰) خاطر نشان ساخته است که کلیشه ها، انتخاب مقتدرانه و سازمان اخلاقی را محدود می‌سازد، زیرا خود ضعیف و حقیر به صورت یک سایه درآمده و ظهور خودِ مقتدر را متوقف می‌سازد. البته سازمان‌های فعال در افغانستان نیز از این کلیشه‌ها برای جلوگیری از رشد و انتخاب زنان بهره می‌برند و عمدا یا غیر عمد در عقب نشینی زنان طبق فوایدی که حضور زن بر ایشان خواهد داشت نقش مستقیم و غیر مستقیم را ایفا می‌کنند‌.

دومین جنبه ” موقعیت بن بست مضاعف زنان ” است. زنان در افغانستان هنگام تصمیم‌گیری، خود را در یک موقعیت بن بست مضاعف می‌بینند. برای مثال زنانی که وظیفه‌ای پیدا می‌کنند به خاطر ترک فرزندان شان یا یاد نداشتن برنامه ریزی جهت تعادل میان انجام کارهای خانه و امور بیرون ازخانه مورد خود سرزنشی قرار می‌گیرند. یعنی خودشان احساس عذاب وجدان پیدا کرده و اقدام به سرزنش خود شان در گام نخست پیش از این که اطرافیان مورد توبیخ شان قرار دهد‌، می‌کنند.

نکته‌ی جالب این جاست که در کنار این زنان فعال در اجتماع، دختران یا  مادرانی که درخانه هم حتی می‌مانند، برچسب تنبلی و بیکاری و مقایسه شدن با زنان دیگری که در جامعه فعال اند و یا منبع درآمد برای خانواده‌های شان هستند؛ باز درگام نخست توسط خودشان قرار می‌گیرند. از این رو بارها چه به شکل پنهانی یا علنی احساس گناه، بی‌کفایتی و شکست می‌کنند.

این درحالی است که جامعه افغانستان و نهادهای فعال حقوق زنان و مدنی، تلاش دارند بگویند که زنان انسان هستند؛ اما از طرف دیگر هیچ فرصتی واقعی برای تهیه‌ی آن انسانیتی که به وسیله‌ی زنان و به طور کلیشه‌ای قالب بندی شده، طبق استانداردهای قابل دسترس را در جامعه عملیاتی نمی‌کنن.

سومین جنبه “سازمان و ساختار جنسیتی” است. به نظر می‌رسد که نیروهای نظام مند و دارای سازمان جنسیتی به طور آشکاری با عنوان پدرسالاری غلبه‌ی مردانه، پدرگرایانه و برتری مردان مشخص می‌شود. بر اساس این، اصطلاح جنسیت دو مکانیزم نیرومند که در آن “مردان” در تمام سازمان‌های اجتماعی مهم قدرت را در دست دارند و “زنان” از دست یابی به این قدرت منع می‌شوند مقایسه می‌گردد. این سهم نابرابر از قدرت در قوانین، منابع اقتصادی، وضعیت فردی و درکلیه‌ی مواردی که زنان به لحاظ جسمی و جنسی توسط مردان قربانی می‌شوند‌، آشکار می‌گردد.

اما باز می‌گردیم به پرداخت مهمترین روشی که برای توانمندسازی زنان درجامعه‌ی افغانستان باید بدان توجه کرد.

در الگوهای توانمندسازی زنان، ادبیات تحقیقی نشان می‌دهد که روش‌هایی برای توانمندسازی اولیه‌ی زنان پیش از ورود عملیاتی در جامعه وجود دارد که متاسفانه در افغانستان هرگز بدان اهمیتی قائل نشده است. گاتیرز (۱۹۸۷) چهار زیر فرایند را شناسایی کرد که در انجام توانمندسازی زنان نقش به سزایی دارد که این‌ها اند: رشد خود – کارآمدی، کاهش خود –سرزنشی، قبول مسئولیت شخصی برای تغییر و تشکیل گروه و خود آگاهی نقادانه.

پس با این حساب مهمترین اصل، “رشد خودآگاهی زنان”  می‌باشد که می‌توان الگوی سه مرحله‌ای را برای آن پیشنهاد داد: اول، آگاهی شناختی از علائق خود شخص و موقعیت او با توجه به آگاهی از غلبه‌ی سیستم های اجتماعی که در قدرت و ارتباط فرد باسیستم سهیم است. دوم، احساس کارآمدی نسبت به آگاهی شناختی به خوبی احساسی که در ارتباط با دیگران دارد. و سوم، شناخت هدف نسبت به تغییر در توزیع اجتماعی قدرت و به تبع آن بهبود شرایط اجتماعی و رشد علائق خود شخص است به برابری هرچه بیشتر.

در مورد زنان، هویت خود و خودآگاهی شامل یافتن این حقیقت است که خود شان را از کلیشه‌ها و انتظارات پدرسالارانه‌ی جامعه رها سازند. خودآگاهی عبارت است از آگاهی از خود به عنوان یک موجود متفکر، به معنی آگاهی از این که فرد چه می‌کند و چرا این عمل را انجام می‌دهد. نظریه‌های فمینیستی معتقدند که اساس دست یابی به خودآگاهی زنان، تجارب شخصی شان است. علاوه بر این آزمون زندگی خود شان و کشف تجارب مشترک سایر زنان که در نظریه وکار علمی فمینسم تعریف می‌شود.

جنبه‌ی شخصی دست‌یابی به خودآگاهی شامل :۱- شناسایی احساسات، ادراک و نیازهای خود شخص که از تجاربش منتج می‌شود. ۲- شناخت و معنی کردن تجارب شخص به زبان خود او. ۳- بیان داستان زندگی خود فرد که شامل اتصال برقرار نمودن بین تجارب شخصی فرد با شرایط او به عنوان یک زن درجامعه‌ای که غلبه مردانه دارد بدون این که با زنی دیگر مقایسه شود و تفاوت‌های فردی هر زن را به او پذیراند. ۴- شناخت خود به عنوان یک زن که قدرت مشترک با سایر زنان فعال درجوامع دیگردارد. ۵- تلاش برای تغییر خود و ساختارهای اجتماعی که برای زنان فشار زاست و از خانواده و مدرسه می‌توان برای این برون رفتن‌ها به شکل گام به گام شروع کرد.

دست اندرکاران هرجامعه خصوصا در افغانستان که درحیطه‌ی زنان کار می‌کنند قبل از این که برنامه‌هایی جهت حضور زنان در سطح اجتماع در نظر بگیرند، باید روی عناصر محوری در خودآگاهی زنان افغان کار کنند. مانند آگاهی یافتن از خشم زنان نسبت به نظامی که آن‌ها را بی‌ارزش می‌نماید و مهمتر از این خشم نسبت به شخص مردان در زندگی شان که مانع حرکت و خود واقعی بودن شان هستند.

این آگاهی یافتن از خشم، نیازمند این است که یا روی قربانی خشونت مردان شدن زنان کار شود و یا با زنانی که به دنبال خدماتی همچون مشاوره هستند و استعداد بیشتر و سریع‌تری برای جذب در بستر جامعه دارند، کار شود تا کمتر توسط خطاهایی که نادانسته و شتابزده انجام می‌دهند دچارآسیب گردند و تجربه‌ای تلخ شود برای سایر دخترانی که فعالیت این دختران را شاهد هستند و همه دچارسرخوردگی و سپس طرد و در نهایت توسط خودشان و همجنس شان حتی حذف شوند. زیرا خشم، به خصوص خشم نسبت به مردان یکی از هیجان‌های زنان است که زنان انکار نموده و آگاهی یافتن از این خشم و به خصوص یافتن شیوه‌ی موثر و عملی برای تخلیه‌ی این هیجان فقط در یک فضای ارتباط توام با عتماد و امنیت امکان پذیراست و تا زنان با خود آشتی نکنند این چرخه‌ی توانمندسازی زنان در اجتماع  به شکل یک پروسه‌ی معیوب حرکت می کند وبیشتر شکل نمایشی به خود می گیرد تا ریشه ای.

مادر خشمگین دختر خشمگین هم به جامعه هدیه می دهد. و توانمندسازی حقیقی زنان و استفاده از نیروی انسانی زنان درجامعه می‌تواند در بافتی فقط اتفاق بیفتد که در آن زنان در وهله‌ی نخست احساس قدرت شخصی کنند. داشتن این احساس قدرت زنان، نیازمند تصویر خود و تصویری است که توان و قدرت تغییر خود و جهان پیرامون خود را امکان پذیر می‌سازد. یادگیری برای اعتقاد به خود به عنوان یک زن فرایندی است که در طی زندگی به دست می‌آید و کلید توانمندسازی زنان به حساب می‌آید.

این فرایند نیروهای فشار را در شناسایی و روشن سازی باورهای اساسی جستجو می‌کند. یکی باور به زنده بودن واقعی به معنی وجود داشتن و زندگی کردن و حرکت به سمت رشد یا شدن و دیگری این‌که زندگی مربوط است به عشق و زندگی که به معنی مورد پذیرش قرار گرفتن، خواستنی بودن، ارزشمند بودن و مورد محبت و احترام آحاد جامعه قرار گرفتن است. چرا که توانمند سازی زیربنایی زنان افغانستان فقط توانمند سازی شان برای حضور در اجتماع و اقتصاد و افزایش سطح درآمد کشور نیست، بلکه بعد اصلی توانمندسازی، توانمند سازی روان شناختی است که به دنبال ارتقای صحت روان، بهبود سازگاری، اعتماد به نفس، خود کارامدی، کنترل بر زندگی و …است.

مجریان امور در افغانستان باید برنامه‌های توانمندسازی روانی زنان را از طریق برگزاری کارگاه‌های آموزشی، مشاوره های فردی، فامیلی، گروهی و ارائه‌ی کتاب، مقالات در روزنامه‌ها توسط نویسندگان زن و مرد، کارشناسان متخصص وآگاه در رسانه‌های جمعی و… اجرا کنند. وقتی زن به توانمند سازی روانی اش با استفاده از روش‌های فوق دست یافت، قدرت حل مساله، سازگاری با فامیل، تصمیم گیری و تحمل در برابر ناکامی‌هایش افزایش می‌یابد و در نهایت توانایی‌های روانی‌اش ارتقا می‌یابد و سپس می‌تواند سالم تر و با اطمینان بیشتری گام‌های موثر و محکم تری را با خطاهای کمتری که ناشی از شتابزدگی است برای حضور در جامعه برای فعالیت‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بردارد.

منابع :

تورس، اماری لیس و روزاریو دل (۱۳۷۵)، جنسیت وتوسعه ، ترجمه جواد یوسفیان.

ریترز، جورج (۱۳۷۴)، نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی.

لانگه، سارا(۱۳۷۲)، معیارهایی برای توانا سازی زنان، نقش زنان درتوسعه، روشنگران.

فرخی راستایی، زهرا(۱۳۸۲)، توانمند سازی زنان برای مشارکت درتوسعه، پژوهش زنان، سال ۳٫

هم رسانی