محبوبیت یک جنرال بغلانی در میدان‌های نبرد هلمند

۱۹ دلو ۱۳۹۶ هشدار

پس از سقوط رژیم طالبان، در دوران حکومت آقای کرزی و آقای غنی نیز هلمند حتی برای مدت کوتاهی، طعم خوش آرامش و دوری از جنگ را نچشیده است. این ولایت آنقدر درگیر جنگ بوده و از پدیده‌ی جنگ و شورشگری زخم خورده است که تقریبا ناممکن است نام هلمند را بشنویم، اما هم‌زمان تصویری از خشونت، آتش و کشتار در ذهن‌مان نقش نبندد.

میدان‌های خونین جنگ هلمند برای خیلی از سربازان نیز ترس‌آور و نهایت دشوار پنداشته می‌شود. چنانچه سربازان و نظامیان افغان با آمدن در میدان‌های نبرد هلمند، می‌دانند که وارد آزمون بزرگ و دشواری شده‌اند و شانس زنده ماندن شان، پنجاه – پنجاه است.

در هفده سال پسین در هلمند همواره جنگ میان دولت-قاچاقبران، دولت-تروریستان و دولت-زورمندان محلی جریان داشته است. از شجاعت و دشواری کار نظامیان افغان در سرکوب این گروه‌های مخالف مسلح نظام نیز زیاد سخن بر زبان‌ها رانده شده است، اما هیچ‌گاهی آن‌گونه که باید و به درستی، چگونگی زندگی و وضعیت این سربازان وطن بازتاب نیافته است. از این‌رو، من نیز خطر را به جان خریدم و به عنوان یک خبرنگاری که سال‌هاست کارم پوشش جنگ هلمند بوده است، تصمیم گرفته‌ام چند روزی زندگی این سربازان را تجربه کنم و از چگونگی وضعیت دشوارشان بنویسم.

برای این کار، با یکی از جنرالان وزارت امور داخله به نام خلیل الرحمن جواد هماهنگ کردم تا برای تهیه گزارش از چگونگی جا به جایی پاسگاه‌های نیروهای امنیتی در مناطق پاک‌سازی شده، آنان را همراهی کنم. خلیل الرحمان جواد، فرمانده لوای نمبر۵ پولیس امن و نظم عامه در هلمند است. این جنرال جسور پولیس که نزدیک به هشت سال است خانه‌اش را در بغلان ترک گفته و به نبرد در هلمند پیوسته‌ است، جغرافیای هلمند و میدان‌های نبرد این ولایت سرکش را به خوبی می‌شناسد. با او دو سال پیش در هنگام عملیات پاکسازی مارجه هلمند آشنا شدم.

عصر روز جمعه دوم فبروری امسال، سفر چهار روزه‌مان با نظامیان جنرال عبدالرحمان، پس از این‌که نظامیان دیگر از امنیت راه به او اطمینان دادند، آغاز شد. این سفر از لشکرگاه مرکز هلمند تا دشت ماتکی، خیلی دشوار بود. زیرا احتمال این‌که مناطقی که تازه از وجود دشمن پاکسازی شده بود، ماین فرش شده باشد، بسیار بالا بود. از این‌رو، هر قدم اشتباه می‌توانست به پایان جان یکی از ما بی‌انجامد.

پیش از این نیز تا منطقه تریخ‌ناور با نیروهای امنیتی رفته بودم، اما این دفعه، بار نخست بود که این مسیر را تا منطقه قلف عبیدالله در شمال هلمند، پیش می‌رفتم. در این مسیر از سرک اسفالت شده خبری نیست و تازه از وجود تروریستان طالب پاکسازی شده بود. پاسگاه‌های امنیتی نیز در این مسیر به تازه‌گی جا به جا شده بود. زیبایی مناطقی که از آن عبور نمودیم، توسط دستان سرد زمستان به یغما برده شده بود. سرانجام با ترس و هراس فراوان از هدف ماین قرار گرفتن، غروب‌هنگام به کمپ شمشاد در میان یک قبرستانی بزرگ رسیدیم.

وجود چنین قبرستانی در بخش‌های مختلف هلمند، چیز عجیبی نیست. هلمند ۱۷ سال است در آتش جنگ می‌سوزد و هر روز، انسان‌های زیادی در این ولایت کشته شده و در چنین قبرستانی‌ها زیر خاک می‌شوند.

این کمپ که قرار است اقامت‌گاهم در چهار روز باشد، پیش از این، قرارگاه پولیس ملی بود که با خارج شدن بیشتر بخش‌های ولسوالی نادعلی از اداره دولت، این کمپ نیز مدتی به اداره طالبان در آمده بود. در مدتی که این کمپ در اختیار طالبان بود، تمامی تجهیزات آن توسط این گروه به غارت برده شده بود.

با رسیدن در این کمپ، تیم مهندسان ارتش ملی نیز به آنجا رسیده و با لدر در تلاش هموار کردن و آماده کردن این کمپ برای استفاده بیشتر بودند.

در شب اول در این کمپ، هوا بسیار سرد بود. سربازان حتی در بستره‌های چریکی‌شان از شدت سردی هوا در امان نبودند. نیمه‌های همان شب، سرمای کشنده این کمپ که در قلب قبرستانی بزرگ موقعیت داشت، سربازان را واداشت تا آتشی برای گرم نگه‌داشتن‌شان روشن کنند.

در چند روزی که در این کمپ گذراندم، داستان همین‌گونه بود. هوای سرد، شب‌زنده‌داری سربازان برای گرم‌ نگهداشتن‌شان و امکانات اندک در میدان جنگی که هر لحظه احتمال درگیری نبرد و حمله طالبان می‌رود یکی از مشکلات جدی سربازان امنیتی افغانستان است. زندگی در چنین وضعیت، کار ساده نیست. اما سربازان امنیتی برای تامین امنیت و دفاع از مردم، در کنار این که با این وضعیت عادت کرده اند، حاضر شده اند زندگی‌شان را نیز به قمار بزنند.

در شب نخست، به من گفتند انتخاب به دست خودم است که در فضای باز بخوابم یا در داخل یکی از تانک‌های هاموی. خوابیدن در تانک هاموی را به فکر این که هوا شاید گرم تر باشد ترجیج دادم، اما هیچ تفاوتی نداشت. آن شب سرد به شکلی به صبح رسید و من به مجرد بلند شدن از خواب، دریافتم که جنرال خلیل الرحمان، چند ساعتی است از خواب بیدار شده و در حال ساختن قرارگاهی بزرگ برای نیروهای زیر امرش است.

درحالی که هوای صبح‌گاهی خیلی سرد بود، جنرال خلیل الرحمن برای ساختن قرارگاه بیدار شده بود و تا گرم شدن هوا، بخش زیادی از این کار را تمام کرده و شروع به ساختن هیسکوها کرده بود. این هیسکوها مدتی بعد شروع به پاره شدن کردند. سربازان ناگزیر شدند به کمپ بسشن بروند و از آنجا هیسکوها را به کمپ تازه شان بیاورند.

شاید کمتر شنیده باشید که یک جنرال ارشد که فرمانده ارشد نیز هست، دوشادوش سربازان شان کار کند. اما جنرال خلیل الرحمن تا نیمه‌های شب با شدت کار کرد و آنقدر خسته بود که به سختی حرف می‌زد. در وضعیتی که سربازان و این جنرال نیاز جدی به استراحت داشتند، مخابره شد که طالبان بر شماری از سربازانی که برای تامین امنیت راه جا به جا شده بودند، حمله کردند. بیشتر از ۱۰ دقیقه نگذشت که هواپیماهای بمب افگن به ساحه رسید و طالبان را هدف قرار داد.

هنگام خواب بود، به جنرال خلیل الرحمان گفتم، “خیلی خسته‌ای برو بخواب”. در پاسخ برایم گفت بگذار اول بچه‌ها(سربازان‌اش) جا به جا شوند بعد می‌خوابم. از یکی از سربازان پس از آن‌همه کار پرسیدم که خسته شدی؟ در جوابم گفت:” نه بیادر! وقتی قوماندان ما ای قسم کار می‌کند، احساس خستگی نمی‌کنیم.”

سربازان این جنرال، حاضر اند برای او جان شان را از دست بدهند. من در آن چند شبانه روز دریافتم که چگونه این سربازان در مقابل حملات قدرت مند گروهی و تهاجمی گروه طالبان که بیشتر شان فقط برای کشتن و مردن حمله می‌کنند، مقاومت می‌کنند.

حرف اکثر سربازان این جنرال یک چیز بود:” به داشتن چنین قوماندان افتخار می‌کنیم.”

چهار روز این گونه گذشت. هر روز صبح وقت، این جنرال حکومت افغانستان را صبح وقت در کار می‌دیدم. چهار کیلومتر پا به پای فرمانده خلیل الرحمن قدم زدیم. آنچه که قبلا در مورد راحتی و آسودگی فرمانده‌هان جنگ شنیده بودم، در زندگی این جنرال هیچ اثری از آن نبود. او همان غذایی را می‌خورد که سربازان‌اش می‌خوردند. هیچ امتیازی در خوردن و کار کردن نداشت. در این قرارگاه، یک عدد پای مرغ، مقداری نان و پیاز، غذای سرباز و جنرال بود.

در ساختن قرارگاه‌ها، به دلیل کمبود امکانات، سربازان برای همدیگر خم می‌شدند تا دیگران با گذاشتن پا بر پشت آنها، بالا بروند. وقتی دومین قرارگاه ساخته شد، جنرال جواد، با دست خود پرچم بزرگ دولت افغانستان را بر آن نصب کرد و ما دوباره راهی قبرستان شدیم.

در چهار شبی که با سربازان فرمانده خلیل الرحمان گذراندم، دو شب را در تانک هاموی و دو شب دیگر را در قرارگاهی که بر بالای یکی از قبرستان‌ها ساخته شده بود، گذراندم. فرمانده خلیل الرحمان نیز به دلیل زیر اداره داشتن وضعیت، در یکی از این تانک ها می‌خوابید.

این چهار شبی که در قرارگاه جنرال خلیل الرحمان جواد گذراندم، هرچند بسیار سخت گذشت، اما کمک کرد تا درک بهتری از چگونگی وضعیت سربازان در داغ‌ترین میدان‌های جنگ هلمند پیدا کنم.

گروه فرمانده خلیل الرحمان، چون گل‌های یک باغ، رنگارنگ و نماینده‌گان اقوام مختلف افغانستان بودند. اما در مدت حضورم در میان آنان، هرگز حرفی از زبان، قوم و سمت از زبان آنان نشنیدم. همه این سربازان در سرمای کشنده قرارگاهی که در دل یک قبرستانی بزرگ قرار داشت، یکجا عهد بسته‌اند تا برای کشورشان قربانی دهند.

در دشوارترین لحظه‌ها کار می‌کنند و شب‌ها با سرمای کشنده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنند. در قرارگاه فرمانده خلیل الرحمان، هیچ خبری از زندگی شیرین و آرام نیست و در بیداری و خواب، سختی است و رنج و خطر حمله طالبان.

سختی و رنجی که این سربازان تحمل می‌کنند برای آرامش شب‌های آرامی است که ما در کنار خانواده‌های‌مان در کنار بخاری‌های گرم تجربه می‌کنیم. آنچه من دریافتم از این سفر این بود که تا جنگ است، این سربازان، سختی می‌بینند و خون می‌دهند برای این که ما آرام باشیم.

عبدالعزیز صفدری

هم رسانی